داستان اهالی جنگارک

| روایت اول |‌‌
تصویر ۲ از ۳‌

• در مسیرِ تنها جاده‌ی منتهی به روستای جنگارک تعداد زیادی قعر وجود دارد. آقا معلم هر روز ۱۳ قعر جاده بین روستای چوتانی و جنگارک را می شمارد، قعرهایی که حداقل دو بار در سال، با بارش باران و جاری شدن سیلاب پر آب می‌شوند و تنها راه دسترسی به روستا مسدود می‌شود.‌‌
جاده پستی و بلندی بسیار دارد و توان ماشین را می‌گیرد. آقای یزدان پناه می‌گوید: « ماشینم این سالها در این رفت‌وآمد هر روز چند بار به این وضع در آمده». دختر کوچولوی آقای یزدان‌پناه که کنارش چسبیده به پدر، می‌خندد و دزدکی نگاهمان می‌کند. «انیسه» این‌قدر با بچه‌های جنگارک صمیمی شده که حالا شب‌ها هم پیش خانواده‌های ساکن جنگارک می‌ماند.‌
‌• هر بار وارد روستا می‌شویم، بچه‌ها گِرد آقای یزدان‌پناه حلقه می‌زنند. دانه‌دانه به ما معرفی‌شان می‌کند. اشاره می کند و می‌گوید: «این بچه یتیم است. مادرش یکبار که رفته بیرون از خانه، عقرب‌گزیده شده و حالا بچه با پدربزرگش زندگی می‌کند.» داستان‌های تکان دهنده‌ای از زندگی بچه‌های روستا روایت می‌کند. نگاه ما را به سمت پسر بچه‌ای هدایت می‌کند و می‌گوید: «این یکی را پارسال مار نیش زده. زنده مانده است ولی نیش مار روی فعالیت‌هایش تاثیر گذاشته.». پسرکی روی زمین خاکی در حال شیطنت است، آقای یزدان پناه با لبخندی می‌گوید: «این یکی عاشق پشتک‌زدنه. همیشه توی مدرسه روی دستهاش راه میره. درسش هم خوبه.»‌
بچه‌های خود آقای یزدان‌پناه هم حالا شده‌اند عضوی از اهالی روستا و همبازی بچه‌های جنگارک. خودش هم انگار شده فرشته مهربان روستا.‌‌

عکس‌ و روایت :‌
پیمان یزدانی

 

فهرست
Need Help? Chat with us!
گفتگو را شروع کنید
سلام! برای چت در WhatsApp بر روی هر کدام از اکانت های پشتیبانان ما که میخواهید کلیک کنید.
ما معمولا در کمتر از 5 دقیقه پاسخ می دهیم